“دین نوعی دفاع ذهنی در مقابل پدیده های طبیعی (مانند ترس از مرگ) است.”
– زیگموند فروید –

 

شاید این جمله یکی از مشهورترین گفتارهای فروید در مورد دین باشد. او دین را همانند یک توهم، مانع از رشد تفکر انتقادی در ذهن می دانست، چون عقیده داشت به تقدیس نهادهای شوم و منفی در انسان کمک می کند و اخلاق را بر پایهء متزلزلی قرار می دهد.

فروید پیوستگی دین و اخلاق را منجر به نابودی ارزش های اخلاقی انسان دانسته و باور داشت که با سپری شدن زمان، هیچ چیزی نمی تواند جلوی دلیل وتجربه را بگیرد. در حالی که تناقض دین با هر دوی آنها ملموس است.

می دانیم که زیگموند فروید، شناخته شده ترین روانشناس تاریخ بشر و پایه گذارعلم روانکاوی، با نظریه های جنجالی اش عامل دگرگونی بینش بسیاری از اندیشمندان نسبت به پدیده های مختلف اجتماعی از جمله دین و هنر گردیده است. حال اگر با این پیش زمینهء فکری نگاهی گذرا به تاریخ بیندازیم، نقش حکومت های دینی در طول تاریخ بشر را بسیار منفی و سیاه می بینیم.

از جنایات موبدان زردشتی قبل از اسلام گرفته تا حکومت کلیسا در قرون وسطی و البته حکومت های اسلامی که ظاهرا خشن ترین نوع آن را در زمان حال مشاهده می کنیم. شاید خیلی ها این جنایات را نتیجهء تفسیر نادرست دینداران از دین بدانند و به اصطلاح مشکل را از دیندار بدانند نه خود دین. اما همواره این سوال درذهن ایجاد می شود که چرا باید این سوءتفاهم و برداشت اشتباه از دین نه یکبار و دوبار، بلکه بارها و بارها در طول تاریخ از جانب مدعیان دین تکرار شود؟

ما در این مقاله کاری به جنبه های اقتصادی دین نداریم و فقط به توجیه عقلانی آن می پردازیم. صفاتی مثل خشم ومحبت در انسان وجود دارد که تحت کنترل عقل هستند، یعنی عقل تصمیم می گیرد کجا خشم و کجا محبت را بکار ببریم. اما در دین قضیه چیز دیگریست و این ایمان است که جایگزین عقل می شود و کنترل خشم و محبت را در دست می گیرد. یعنی خشم ومحبت برای حفظ دین بکارمی رود، آنهم نه به صورت عقلانی، بلکه به صورت تعبدی. واقعیت این است اگر این خشم تحت کنترل عقل نباشد، خطرساز می شود و می تواند به اطرافیان و حتی خود شخص آسیب برساند. مثلا اگر دین دستور کشتن صادر کند، شخص در آن تردیدی به خود راه نمی دهد و بدون تامل و اندکی فکر کردن این دستور را اطاعت می کند. کدام دیندار معتقدی را سراغ دارید که بگوید؛ اگر دین یا پیامبر دستور کشتن صادر کند، من انجام نمی دهم، چون عقلانی نیست؟

بنا به این استدلال؛ هیچ پدیده ای به اندازهء دین اخلاق جامعه را به زوال نمی کشاند. چون دین رعایت اخلاق را به تکلیف دینی مبدل می کند و این بزرگترین ضربهء دین به اخلاق است. به عبارت دیگر؛ به جای اینکه دین در چهارچوب اخلاق باشد، اخلاق تحت تاثیر دین قرار می گیرد و اخلاق دینی را جایگزین می کند که گاهی می تواند هیچ شباهتی به اصول اخلاقی پذیرفته شده در جامعه جهانی نداشته باشد. به همین خاطر تعجبی باقی نمی ماند وقتی ‘برتراند راسل’ می گوید: “بسیاری از این باورها واعتقادات مذهبی، درست دشمن اخلاق بوده اند.” در نتیجه می بینیم که درمحیط های مذهبی بیشتر از هر جایی، اعمال و رفتار ضد اخلاق رخ می دهد. دراخلاق دینی؛ یک شخص بخاطر خدای دینش به انسان های دیگر ارج می نهد و اگر دین بگوید کافر (کسی که به آن دین باوری ندارد، حال باورمند دین دگر یا حتی یک خداناباور) ارزش و حرمتی ندارد، فرد به راحتی برای انسان های کافر خطرساز می شود.
در نهایت هدف از این متن این است که بیان کند با وجود اینکه هر انسانی پتانسیل افراطی شدن را دارد، اما دینداران بخاطر بینش خاص شان می توانند در این افراط گری گوی سبقت را بربایند، مگر اینکه انتقاد وانعطاف را بر باورهای خود پذیرا باشند وعقل و اخلاق را مقدم بر دین و ایمان قرار بدهد. در این صورت است که توانایی این را دارند که نظرهای مخالف را امری عادی درجامعه تلقی کنند و به خود فرصت فکر کردن خارج از هر تابو و چهارچوبی را می دهند تا بتوانند یک قضاوت عقلانی داشته باشند.

.