ناآگاهی اجتماعی خشم مردم را از ریشه جدا می‌کند و به سمت هدف‌های اشتباه می‌فرستد. جامعه‌ای که در تحلیل سازوکار قدرت و منشأ بحران‌ها ضعیف باشد ، به جای دیدن ساختار، به چهره‌ی نزدیک حمله می‌کند. همسایه، مهاجر، زن، اقلیت، کارگر، روشنفکر همه تبدیل می‌شوند به «دشمن فوری» چون فهمیدن دشمن واقعی سخت‌تر است.

در چنین وضعیتی، مردم ناخواسته همان نظمی را تقویت می‌کنند که زندگی‌شان را فرسوده کرده. سیاست‌هایی را تأیید می‌کنند که علیه خودشان است، قوانینی را می‌پذیرند که آزادی‌شان را محدود می‌کند، و وضع موجود را «امنیت» می‌پندارند چون تغییر برایشان ترسناک‌تر از فقر و بی‌عدالتی است. خشم کور، همیشه ساده‌ترین هدف را می‌زند، نه مسئول اصلی را.

ناآگاهی، بحران را به دشمن‌سازی تبدیل می‌کند. وقتی تحلیل ساختاری وجود ندارد، اسطوره جای آن را می‌گیرد. اسطوره‌ها خشم را هدایت می‌کنند، اما نه به سمت قدرت، بلکه به سمت ضعیف‌ترین‌ها. این لحظه‌ی تراژیک جامعه است: مردم به جای دفاع از آینده‌ی خود، در برابر هر اصلاحی می‌ایستند و همان نظمی را بازتولید می‌کنند که آن‌ها را فقیر، نابرابر و بی‌قدرت کرده.

در نهایت، ناآگاهی اجتماعی یک مکانیسم خودویرانگر است:
خشم به جای ساختار، به انسان‌ها می‌رسد؛ و جامعه به جای رهایی، خودش را می‌بلعد.