هنگامي که قطرات اشک گرم از چشمان زیبایت چون مروارید بر صورت رنگ پریده ات میچکيد قطرات باران را به خاطر مي آوردم که در دل صدف جای می گرفت و تبدیل به مروارید می شد ........ هنگامی که اشک در دیدگان زيباي تو می درخشيد بی اختیار به یاد شبنم های بهاری می افتم که بر روی گلبرگهای نرم و با طراوت گلها زیر تشعشع کمرنگ خورشید صبحگاهی ...
اما من مي دانم اين مرواريد غلطان که در چشمان زيبايت روئيده است اشک غم و اندوهي است که بر جسم و جان تو وارد آمده و روح تو را نيز آزرده است ... اما من دوست دارم اين اشکهاي زيبايت اشکهای عشق باشند : کشنده و جاویدان. پس سعي کن این محبت را در جهت عشق به دست آری.

من این اشکها را چون گنج گرانبها عزیز میدارم و به هر قطره ای که درخشنده و تابناک باشد بنگرم صورت زیبایی در برابرم مجسم می کنم...